تبليغاتX
يك گلستان شعله
کاش می شد با غمت یک سینه سوخت یک گلستان شعله در دفتر کشید

جهان آلوده ی خواب است

 

فروبسته است وحشت در به روی هر تپش،هر بانگ

 

چنانکه من به روی خویش

 

در این خلوت که نقش دلپذیرش نیست

 

ودیوارش فرومی خواندم در گوش:

 

میان این همه انگار

 

چه پنهان رنگها دارد فریب زیست!

 

 

شب از وحشت گرانبار است

 

 

 

جهان آلوده ی خواب است ومن در وهم خود بیدار

 

چه دیگر طرح می ریزد فریب زیست

 

در این خلوت که حیرت نقش دیوار است؟

 

هدی بانو...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 19:54  توسط هدی | 

 

 

حال دنيا بپرسيدم من از فرزانه اي؟

 

 

گفت يا وهميست يا خوابيست يا افسانه اي

 

 

*****

 

گفتمش احوال عمر دل بگو با ما كه چيست؟

 

 

گفت:يا برقيست يا شمعيست يا پروانه اي

 

*****

 

گفتمش اينان كه مي بيني به چه دل بسته اند؟

 

 

گفت يا مستند يا كورند يا ديوانه اي

 

 

هدي بانو...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 1:24  توسط هدی | 

در دلم حیاط خلوتی است

 

 غرق در سکوت    مثل لحظه های خواب

 

هر غروب وقت گرگ و میش پنجره 

 

خیره می شوم به آسمان رو به انتهای آفتاب

 

آن زمان از خودم هزار بار دور می شوم 

 

می روم ته حیاط خلوط دلم

 

مثل روزهای اول رسیدنم خالی از غرور می شوم

 

حرف می زنم با غروب با خدا  با تمام آیه ها

 

یک سوال مثل بادکنکی بدون نخ   گیر می کند مدام

 

لابه لای شاخه های ذهن من:

 

کیست صاحب حیاط من؟غروب؟

 

یا که آن خدای خوب؟

 

هدی بانو..

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 20:1  توسط هدی | 

 

 

 

واین      جهان

 

 

 

همچنان پر از صدای پای مردمی است

 

 

 

که همچنان که تورا می بوسند

 

 

 

در ذهن خوی طناب

 

 

 

 

دار    تو را می بافند.

 

 

 

 

 

 

هدی بانو...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 16:30  توسط هدی | 

 

باز کن پنجره را من تو را خواهم برد

 

به سر رود خروشان حیات

 

آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز

 

بهر آن است که غفلت نکنیم از آغاز

 

هدی بانو..

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 21:23  توسط هدی | 

 

صدا کن مرا

 
صداي تو خوب است


صداي تو سبزينه ي آن گياه عجيبي است

 

که در انتهاي صميميت حزن مي رويد

 

در ابعاد اين عصر خاموش

 

من از طعم تصنيف در متن ادراک يک کوچه تنهاترم

 

بیا تا برایت بگویم چه انداره تنهایی من بزرگ است

 

و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش بيني نمي کرد

 

و خاصيت عشق اين است

 

بيا زندگي را بدزديم،آن وقت

 

ميان دو ديدار قسمت کنیم

 

بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم

 

بيا زودتر چيزها را ببینیم

 

عقربک هاي فواره در صفحه ي ساعت حوض ببین

 

زمان را به گردي بدل مي می کنند

 

بيا آب شو مثل يک واژه در سطر خاموشي ام

 

بيا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

 

مرا گرم کن

 

و يک بار هم در بيابان کاشان هوا ابر شد


و باران تندي گرفت
و سردم شد،آن وقت در پشت يک سنگ،


اجاق شقايق مرا گرم کرد

 

در اين کوچه هايي که تاريک هستند

 

من از حاصل ضرب ترديد و کبريت مي ترسم

 

من از سطح سيماني قرن مي ترسم

 

بيا تا نترسم من از شهرهايي که خاک سياشان چراگاه جرثقیل است

 

مرا باز کن مثل يک در به روي هبوت گلابي در اين عصر معراج پولاد

 

مرا خواب کن زير يک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات

 

صدا کن مرا اگر کاشف معدن صبح آمد

 

در طلوع گل ياسي از پشت انگشت هاي تو،بيدار خواهم شد

 

و آن وقت

 

حکايت کن از بمب هايي که من خواب بودم،و افتاد

 

حکايت کن

 

از گونه هايي که من خواب بودم،و تر شد

 

بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند

 

در آن گيروداري که چرخ زره پوش از روي روياي کودک گذر داشت

 

قناري نخ زرد آواز خود

 

را به پاي چه احساس آسايشي بست

 

بگو در بنادر چه اجناس معصومي از راه وارد شد

 

چه علمي به موسيقي مثبت بوي باروت پي برد

 

چه ادراکي از طعم مجهول نان در

 

مذاق رسالت تراويد

 

و آن وقت من،مثل ايماني از تابش«استوا»گرم،

 

تو را در

 

سرآغاز يک باغ خواهم نشانيد

 

 

"هدی بانو.."

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 2:30  توسط هدی | 

 

 

 می کشیدم انتظارت ای بهار

سخت بودم بی قرارت ای بهار

 

گرچه گل هستی ولی در پیشواز

می کنم گل را نثارت ای بهار

 

چون تو جانم را جوان خواهی نمود

جان من در اختیارت ای بهار

 

گوش بر آهنگ یاران خوشتر است

در کنار جویبارت ای بهار

 

 

 

هدی بانو...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 11:52  توسط هدی | 

 

 

 

تاریخ یونانیان باستان ا­ین گونه نقل می­کند که سقراط را قانون محکوم به نوشیدن جام

 

شوکران کرده. قانون آخرین خط سرنوشت سقراط را چنین نوشت که با سرکشیدن جام زهر

 

 از پیکره­ی هستی خداحافظی کند. شاگردان و دوستان سقراط که استاد و هم قطار خویش را

 

بر حق می­پندارند و حکم جاری را ناروا، مخفیانه لوازم فراری دادن او را فراهم می­کنند. به

 

 وی می­گویند شرایط فرار فراهم است. سقراط اما به جای اجابت خواسته­ی دوستان پاسخی

 

می­دهد که او را تا همیشه­ی تاریخ جاودانه می­سازد، هر چند پیش بینی او نیز چنین بود.

 

 پاسخ، خود سوال است: آیا فرار من از زندان با اخلاق سازگار است؟! او می­گوید من به

 

قانون سر می­نهم، حال می­خواهد به حق حکم دهد، یا به ناحق. به قانون نادرست هم احترام

 

 می­گذارم. احترام نگذاردن به این قانون، ظلم به آن است و این با منش اخلاقی من در تضاد.

 

اگر قرار بر این باشد که جام را سرکشم، سر خواهم کشید.

 

 

تاریخ ایران زمین پر است از اسطوره­هایی که به آن­ها بالیده و به تأسی از آن­ها در برابر

 

کژی­ها ایستاده. پس از رنسانس و در طول یک صد و پنجاه سال اخیر در ارتباط با پیشرفت­

 

های دنیای غرب، دمل کهنه­ی پیکر ملت از جور، دیکتاتوری و ظالمان در هیأت جنبش­های

 

اجتماعی برای رسیدن به آرمان­هایش سرباز کرده است.  دو مطالبه در رأس مطالبات مردم

 

ایران در این جنبش­ها بیان گردیده: آزادی و حاکمیت قانون. با حاکمیت قانون تلاش کرده­ از

 

میزان نفوذ و قدرت یک طبقه و گروه خاص بکاهد و با آزادی رقوم سرنوشت خویش را

 

بنویسد. کوشیده تا نماد هویت، فرهنگ و آرمان­هایش را در چهره­ی پیشگامان جنبش­های

 

 اجتماعی­اش ببیند. مام وطن امروز از پس رنج­های فراوان گذشته تا اسطوره­هایش را یافته.

 

 می­گویند رستم هم هست و هم نیست. هست چون قرار است در قامت اسطوره­ها تمام آرمان­

 

های­مان را مطالبه کند، نیست چون وجودش با عقل جور در نمی­آید. اولین مرد این میدان بی

 

 شک میرزا تقی خان امیرکبیر است. مردی که آغازگر مسیر پیشرفت و تعالی ایران است.

 

 امیرکبیر در برابر قانون نایستاد، لیکن در کنار آن پیش رفت. رگش را در حمام فین زدند اما

 

 قانون­مداری و آزادی خواهی، او را جاودانه ساخت. مشروطیّت میوه­ی درختی است که پا

 

گرفتنش خون بهای او بود. شیرینی عسل امضای فرمان مشروطیّت هنوز در کام ملت مزه

 

 نکرده بود که شکست خورد. اما 30 سال پس از کودتای سوم حوت 1299 مردی در تکاپو

 

 برای پیگیری همان مطالبات اوج می­گرفت، در چارچوب قانون تلاش می­کرد تا آزادی

 

 محقق گردد، یک تنه در برابر غول استعمار قد علم کرده بود. اسفند ماهِ ایرانیان، ماه مصدق

 

 است. مصدق در اسفند ماه زاده شد، چهاردهم اسفند ماه از دنیا رفت و 29 اسفند ماه 1229

 

ملتش را نوید بهاری خجسته داد. در شورای امنیت سازمان ملل متحد جهانیان را وادار کرد تا

 

 بر مبنای قانون به حقوق­شان احترام بگذارند. مرحوم بازرگان نقل می­کنند که در پاسخ به

 

 پیشنهاد عضویت در هیأت خلع ید گفته­اند چرا از تحصیل­­کرده­های ایرانی آموزش ­دیده در

 

 شرکت نفت استفاده نمی­کنید، به او می­گویند مصدق نمی­خواهد به انگلیسی­ها دهن کجی کند و

 

 زیردستان آن­ها را به جای آن­ها بنشاند. او عالی­ترین و اخلاقی­ترین مسیر را برای تحقق

 

 خواسته­هایش برگزیده بود. او دومین مرد کارزار اسطوره­هاست. با امضای قرارداد

 

کنسرسیوم بار دیگر کام ملت تلخ شد. اما گویی اسطوره­ها خود اسطوره زایند. فرزند دیگری

 

 آمده بود که مصدق را پیشوای آزادی می­دانست. مهندس مهدی بازرگان، شصت سال خدمت

 

 و مقاومت، حاکمیت قانون و آزادی را خطوط قرمز خود می­انگاشت، هرگز از آن تخطی

 

 نمی­کرد. پس از کودتای 28 مرداد 32، به همراه اساتید دانشگاه و برخی علمای بنام، نامه­ی

 

 سرگشاده­ای می­نویسد و از حقیقتی دفاع می­کند که همانا امضای آن قرارداد یعنی نفی ملی

 

شدن نفت و کودتا یعنی نفی آزادی. از آزادی دفاع کرد و به محمدرضا پهلوی پیامبرگونه

 

هشدار داد که آقایِ شاه ما آخرین گروهی هستیم که با تو به زبان قانون سخن می­گوییم. در

 

 دولت موقت برای ثبات و حاکمیت قانون بدون جریحه­دار شدن قلب آزادی، تکیه ورزید. بر

 

 بشری بودن و عقلانیت پای فشرد و پس از تصویب قانون اساسی شجاعانه مواضع و

 

انتقادات خود را مطرح کرد. مهندس بیانی، از اعضای هیأت دولت بازرگان نقل می­کنند که

 

 پس از استعفا، مرحوم بازرگان صدایم زدند و یک پاکت به من دادند، گفتند در این پاکت

 

 چکی از حساب شخصی­ام است که هزینه­ی شام، نهار، صبحانه و حضور نه ماه­ی من­ در

 

ساختمان نخست وزیری است، این را بگیر و به حساب کشور بریز. حاکمیت ایران پس از

 

انقلاب نیز تمامی شعارها و خواسته­های ملت را محقق نکرد. هرچند کمتر خدشه­ای بر چهره­

 

ی این سه بزرگ مرد می­توان دید، اما اجازه دهید تا مرد چهارمی را نیز علی رغم اشتباهات

 

بزرگ و کوچکش، در زمره­ی این اسطوره­ها قرار دهم. سید محمد خاتمی، مردی که برای

 

آزادی گریست، حاکمیت قانون را تنها راه پیشرفت می­پنداشت و در راه آن می­کوشید. برای

 

اولین بار شعار" اگر دشمن من است پس درود بر دشمنم" را سرداد و همیشه اخلاقی­ترین

 

 

مسیرها را برمی­گزید. اسطوره­های دوران معاصر ما بدینجا ختم شده­اند. اما گویی باید زمان

 

آن فرا رسیده باشد که دیگر آرمان­های­مان را در چهره­ی اسطوره­ها نبینیم، این بار دیگر باید

 

 آرمان­های­مان خود به تنهایی حکومت کنند.

 

سقراط جاودانه شد چون یگانه راه پیشرفت را در این سیر بشری حاکمیت قانون و سر نهادن

 

 به آن می­پنداشت، امیرکبیر، مصدق، بازرگان و خاتمی محبوب­اند، جاودانه­اند، ابدی­اند چون

 

 این­گونه برای ملت خود زیستند. رستم هست، چون مصدق هست، امیرکبیر هست، بازرگان

 

 هست و خاتمی هست.

 

امروز یک صد سال از پیروزی اولین انقلاب و جنبش بزرگ اجتماعی ایران می­گذرد، به

 

امید آنکه نه فقط در ایران بلکه برای همه­­ی بشریت حاکمیت قانون و آزادی را در کنار

 

 پیشرفت و بهروزی جشن بگیریم.

 

 

یک صد و پنجاه سال بهر آزادی نالیدیم، با ناله­ی آزادی ­خواهانه­ی فرخی یزدی­ به پایان می­

 

رسانم، شاعری که رضاخان لبانش را به هم دوخت تا نسراید، با انگشت خویش به خون

 

لبانش زد و بر دیوار زندان اشعار خویش نوشت:

 

 

قسم به عزت و قدر و مقام آزادی                      که روح بخش جهان است نام آزادی

 

به پیش اهل جهان محترم بود آن کس                     که داشت از دل و جان احترام آزادی

 

هزار بار به بود ز صبح استبداد                       برای دسته­ی پابسته شام آزادی

 

به روزگار قیامت به پا شود آن روز                  کنند رنجبران چون قیام آزادی

 

ز بند بندگی کی شوی آزاد                         چو فرخی نشوی گر غلام آزادی

 

 

                         

       هدی بانو...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 0:12  توسط هدی | 

 

"کلید بهشت "

 

تصورم بر اینست که نفس توانایی انجام کاری فی النفسه با ارزش است.

 

اینکه حاصل و ثمر آن خیر است یا شر بستگی به چگونگی کاربرد

 

آن توانایی دارد . اما خود نیرو ارزشمند است.

 

از قضایای روزگار در جزایر هاوایی گذارم به معبدی بودایی افتاد.

 

در آن معبد با یک روحانی بودایی آشنا شدم .بیخ گوشم گفت:

 

 

" نکته ای می گویم که امیدوارم هیچگاه فراموش نکنی

 

هر کس را کلید ی داده اند که به قفل در بهشت می خورد.

 

و آنرا می گشا ید اما همین کلید در جهنم را نیز باز می کند."

 

 

 

"ریچارد فاینمن"

 

 

 

 

هدی بانو.....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 18:38  توسط هدی | 

 

رفتم که خار از پا کشم محمل ز چشمم دور شد

 

یک لحظه من غافل شدم صد سال راهم دور شد

 

هدی بانو...
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 18:27  توسط هدی |